خرید بک لینک

باتل کاب

چیز هایی که نگفته

بله بله حق از دستم عصبانی بشید چون من خیلی وقته ننوشتم 

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 18:50

به اصطلاحی تمومش کردم . 4 تا کتاب دیگه مونده ولی اونا هنوز چاپ نشدن .

چی بگم دیگه ؟

همین خداحافظ

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 18:50

سلامامروز می‌خوام درباره‌ی مدرسه حرف بزنم به نظرتون از کجا شروع کنم؟از دوستام ؟باشه . چند روز پیش دوست صمیمیم (که دیگه او مدرسمون نیست ) اومد سر زد . همه با خوشحالی رفتن سمتش و بوس و بغل .... از این لوس بازیا کردن باش. خانوم نامی گفت خفه ش کردین ! برین کنار ! من تو گوش دوست صمیمیم گفتم خفه بشه برام مهم نیست! اون هم لبخند زد به شوخی من زد. فکر نکنید من و دوستم از اون لوس هاییم که هر کی مارو به شوخی زد میزنه زیر گریه نه ما اصلا اینطوری نیستیم . البته منو دو تا دوستام ( اصلش سه تان ولی سومیه لوسه) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 18:50

باتل کابتمام شدن کابوس بزرگمیتوانم به راه هایی برای ساخت باب اسلایم فکر کنم ( گرچه من هیچوقت موفق نشدم)یا اینکه کلی نقاشی بکشم یا اینکه بیکار بمونم  هیچ برنامه ای ندارم شاید برم کلاس زبان یا کلاس موسیقی ..ممممممم دلم نمی‌خواد برم کلاس نقاشی ( نه برای سر و صدا ها) هممممممم .... چیزی به ذهنم نرسید تا بعد بای و یه گل واسه شماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 18:50

باتل کابکاش یه گربه داشتم توی این پست فکر کنم زیادی از شکلک استفاده کردم  اینرو الکی گذاشتم خب دوستون دارم خداحافظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 18:50

   شروع مدرسه خانم جدیدمون خانم مارکو بده اما نه اندازه خانم نامی یک ادم شدیدا مقرراتیهرعایت قوانین و نظم و انضباط براش خیلی مهم تر از درس خوندنه . اطلاعات عمومی زیر صفر منو دوستم الیزابت داشتیم سر کلاس مطالعات اجتماعی بحث می کردیم که ایا شش قاره وجود دارد یا پنج من میگفتم شش اون میگفت پنج . (الیزابت اقیانوسیه رو حساب نکرده بود )بعد اخرش من به خانم گفتم   : (( خانم مگه ما شش تا قاره نداریم.؟  افریقا اسیا اروپا امریکای جنوبی امریکای شمالی اقیانوسیه )]   به نظرتون بهم چی گفت؟ بهم گفت :(( اروپا ؟ اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 18:50

باتل کابتمام شدن کابوس و شروع وبلاگ نویسیسلام دوباره شروع کردم به وبلاگ نویسی . وقتی مدرسه تموم شد باورم نمیشد که بالاخره همه چی تموم شد دیگه به آزادی مطلق رسیده بودم. فکر نمیکردم یک روزی به همچنین ثروت بزرگی برسم  دیگه خبری از ساعت ۷ صبح نبود. دیگه خبری از سر صف ایستادن نبود. دیگه مجبور نبودم غذای بدمزه ی خانم بابادی رو بخورم  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 18:50

تابستون زیبا به پایان رسید خیلی وقته این اتفاق وحشتناک افتاده است چون تقریبا خیلی وقته پست نذاشتم میخوام عنوان ها رو تکه تکه کنم شروع مدرسه خانم جدیدمون خانم مارکو بده اما نه اندازه خانم نامی یک ادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: شنبه 1 تير 1398 ساعت: 21:38

سلام دوباره شروع کردم به وبلاگ نویسی . وقتی مدرسه تموم شد باورم نمیشد که بالاخره همه چی تموم شد دیگه به آزادی مطلق رسیده بودم. فکر نمیکردم یک روزی به همچنین ثروت بزرگی برسم دیگه خبری از ساعت ۷ صبح نبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: شنبه 1 تير 1398 ساعت: 21:38

چند روز پیش تولدم بود اهنگ و از این چیزا نذاشتن چون محرمه یک کیک باب اسفنجی گرفتت برام و چند هدیه قشنک اول بزار بگویم که روز قبلش مامان بابام رفته بودن کتاب فروشی من خیییییییییلی منتظر کتاب 9 تام گیتس بودم بعد انها امدند برام یک دفتر قشنگ جغدی خریدن و یک برچسب خوشگل ولی ............ کتابم کو ؟ به مامانم گفتم گفت کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 14:42

سلام

بله بله حق از دستم عصبانی بشید چون من خیلی وقته ننوشتم

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 14:42

اما امروز قراره ( خب شایدم نه) یک پست طولانی بنویسم . اول از همه بگم که مدرسه خیلی وقته شروع شده . خانوم نامی بد نیست به اندازه ی اون چیزی که تصور میکردم . خوبیش اینکه باید درس بخونیم فقط و به جاش مشق نمیدن . من چون شاگرد اول هستم لازم نیست زیاد درس بخونم . مادرم رفت کتاب فروشی و یک مجموعه انتخاب کرد و گفت :> خب خرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 14:42

سلام امروز میخوام دربارهی مدرسه حرف بزنم به نظرتون از کجا شروع کنم؟ از دوستام ؟ باشه . چند روز پیش دوست صمیمیم (که دیگه او مدرسمون نیست ) اومد سر زد . همه با خوشحالی رفتن سمتش و بوس و بغل .... از این لوس بازیا کردن باش. خانوم نامی گفت خفه ش کردین ! برین کنار ! من تو گوش دوست صمیمیم گفتم خفه بشه برام مهم نیست! اونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 14:42

هاه...... بلاخره کابوس بزرگ تموم شد . یا همان مدرسه الان می توانم از تابستان زیبا لذت ببرم میتوانم به راه هایی برای ساخت باب اسلایم فکر کنم ( گرچه من هیچوقت موفق نشدم)یا اینکه کلی نقاشی بکشم یا اینکه بیکار بمونم هیچ برنامه ای ندارم شاید برم کلاس زبان یا کلاس موسیقی ..ممممممم دلم نمیخواد برم کلاس نقاشی ( نه برای سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 14:42

سلام الان ساعت 5صبح است . من و مامان بیداریم . شاید شما دقت کرده باشید که من بعضی وقتا ادبی مینویسم بعضی وقتا هم گفتاری یا عامیانه . این کلمه را همین الان از مامانم یاد گرفتم خب حالا بریم سراغ نوشتن شاید شما ترجیه میدید یا کاملا ادبی باشد یا کاملا عامیانه خب..... من دوست ندارم کاملا ادبی باشد مثلا بنویسم ما بیدار هسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا حبیبی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 14:42

صفحه بندی