طبق معمول من و برادرم و مادرم نصف شب بیدار موندیم. پدرم هم طبق معمول خواب است. امشب وقتی وبلاگ پنج سالگی ام را دیدم و حتی کوچک تر. تعجب کردم و یه کم خندیدم و یه کم خجالت کشیدم.
خیلی خوشحال شدم که مادرم وبلاگم رو برام نگه داشته. بن هم وبلاگ قدیمی اش را خواند و خندید و میخواهد دوباره بنویسد.
راستی شکلک یادم رفت:

امروز مهمونمون رفت. من و پسرعمه ام چندتا تردستی درست کردیم. بعضی هاش خیلی خنده دار شدن. منظورم اینه که بد شدن.
بعضی هاش هم خیلی خوب شدن اما نه خیلی خوب.
حالا من به سن بن هستم وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کرد.
اون موقع هنوز بچه ها تایپ بلد نبودن حالا به خاطر چت و تبلت تایپ بچه ها خیلی بهتر شده
خوب.
امروز رفتم نوشت افزار فروشی و یک لگو خریدم. بعد یه ویدیویی درست کردم در این باره. البته خیلی کوتاهه اما برای اولین بار خیلی باحاله.
اسم این برنامه هه استاپ موشنه.
خوب الان مغزم خالی شد.
خداحاااااااااااااااافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ